عبدالله مستوفى

461

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آن را هم ، با اصل فكر و منظور ، مناسب كرده بودند مجلس خوب ميگرفت و رقت‌آور و مؤثر واقع ميشد . عزادارى سردار سپه در محرم سال 1341 قمرى كه با اواسط پائيز سال 1300 شمسى تصادف كرد ، از اوايل دههء اول ، در قزاقخانه چادر بسيار بزرگى برپا ، و روضه‌خوانى مجللى راه انداختند . دسته‌هاى محلات هم براى رفتن به تكيهء قزاقخانه ، رسم ديرين را تجديد كرده ، از اوايل دهه راه افتادند ، و هرروز ، با عدهء زيادى به اين تكيه آمده ، سينه ميزدند . سردار سپه و افسران قشون ، مانند صاحب مجلس ، از واردين پذيرائى ميكردند ، وجوه تمام طبقات مردم به اين روضه‌خوانى رفتند . كار بىسابقه ، شاه هم به اين تعزيه‌دارى قزاقخانه تشريف‌فرما شد ، و از اين غريب‌تر ، و بىسابقه‌تر روز عاشورا كه على الرسم تمام دسته‌هاى محلات ، در خيابانها و بازارها ميگشتند ، دستهء قزاقها با وزير جنگ و كليهء افسران هم به راه افتاده ، دستهء آنها هم در بازار و تكيه‌ها ، با ساير دسته‌ها همراه بود ! بعضى ، كه اساسا براى هركار عجيب بىسابقه ، حاضرند محمل عاقلانه‌اى بتراشند ، مىگفتند اين كار براى حفظ انتظامات است ، كه در اين عزادارى تصادف سوئى نشود و برخى هم ، كه هميشه جانب بد قضايا را بتوجيهات و تفسيرات خود ، گنده ميكنند اين اقدام را از راه تظاهر دانسته ، انتقاد مينمودند ، و پاره‌اى مشروطه‌چىهاى دوآتشه ، اين عمل را مرتجعانه دانسته ، و از اين راه بر آن ايراد داشتند . ولى عامهء مردم اين كار را پسنديده ، بسردار سپه كه خود را شريك عزادارى طبقهء سوم كرده و دمكراسى عاميانه را ترويج ، و خود را همرنگ جماعت مينمود ، دعا ميكردند . من ، تا اين تاريخ ، عزادارى شام غريبان را هيچ نديده بودم . در اين سال برحسب تصادف ، شب 11 محرم به مسجد شيخ عبد الحسين ( تكيهء تركها ) رفتم . به شرحى كه در فوق بدان اشاره كرده‌ام ، دستجات مختلف محلات ، با شمع‌هاى گچى كه در دست داشتند هريك آمده ، نوحهء شام غريبان خود را خوانده و ميرفتند . يك مرتبه متوجه شدم ، كه دسته‌اى كه افراد آن لباس خاكى قزاقى بر تن دارند ، وارد تكيه شدند ، ابتدا تصور كردم دستهء قزاق است . همين‌كه جلوتر آمدند ، ديدم ، سردار سپه در پيش وعدهء پنجاه شصت نفرى ، از افسران قزاقخانه هستند كه در آن ميان آقاى سرلشكر امان اللّه جهانبانى امروز ، و مرحوم سرلشكر عبد اللّه خان امير طهماسبى ، اولى را بمناسبت سابقهء پطرز بورغ و دومى را بواسطهء هم محلگى شناخته ، آقايان ، با بازوبندهاى مشكى ، و سر برهنه هريك يك شمع گچى دست گرفته ، نوحهء « گلميشخ اى شيعه لر » را افتان و خيزان ، خوانده و از مجلس خارج شدند . وزير جنگ و ستاد ارتش و شام غريبان ؟ ! و خواندن نوحهء گلميشخ اى شيعه لر ؟ ! آن هم با سر ، و بعضى با پاى برهنه ؟ ! باور كردنى نيست . معهذا ، من خود شاهد و ناظر اين مجلس بوده ، و تمام سرلشگران و سپهبدان امروز ، كه در آنشب ، در تهران بوده ، و در آنوقت ، از خرده افسران بشمار مىآمدند ، شاهد منند .